نفس که می کشم
می مانم میان یک معجزه و انکار
میان خدا و یک شاعر
باد می آید
مسح می کند ساق دستت را
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:51 توسط بهار
|
توی چشم های شما
زمان عبور می کند
جایی میان دل دل و بی قراری
ایستاده ام
قلبم دوازده بار
به نیت دوازده سیب
توی مشتم می زند
ساعت شما چند است خانم؟
مال من هرشب راس ۹ می خوابد.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:38 توسط بهار
|
سیب ها مرا چیدند
و باد مرا
از خاطره ی باغ
جارو کرد
نگاره های ۴۰۰ ساله
رخت هاشان را
در رودخانه ی شهرتان
می شستند
پ.ن:ما خشونت طلب نیستیم!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:34 توسط بهار
|
می پیچه و تو می پیچی مثل سگ به خودت و مثل گربه آبستن که کیسه بچه اش توی شکمش پاره شده جیغ می زنی و زنه می کنه توت و تیکه تیکه در میاره.شانس آوردی تازه دو ماهه بوده چیزی نیست.پاشو خودتو جمع کن. بچه ی نه ماهه مرده می کشیم از شکم مردم بیرون مثل تو ننه من غریبم بازی در نمیارن.بچه ی تو بود.نه پاره تنت.نه تکه وجودت خود تن من بود که داشت تکه تکه می شد و خودم بودم که توی ظرف استیل با خون و چرک و کثافت قاطی خون بچه مرده یک زن دیگر می رفتم توی فاضلاب و چرخ می خوردم توی بغلت و بالا و پایین می شدم و موهای بلندم می ریخت توی صورتم.مامان این عروسک رو دیدی؟مامی فدات شه.مامی قربونت بره. می ریم یه جای دور که دست هیشکی به ما نرسه.یه جایی که بابایی داشته باشی که بتونه اسمتو بنویسه مدرسه.خفه شو زنیکه ج ن د ه معلوم نیست بچه ی کیه اومدی انداختی جلوی ما.خودتو جمع کن پ ت ی ا ر ه.تو هم دیدی مامان؟بچه ی تو جای خیلی ها رو تنگ می کرد.مامی بابایی کی میاد بریم آیس پک بخوریم؟اون عروسک بزرگه رو جایزه می دن به من؟آخه من همیشه دختر خوبی بودم.
پ.ن:۲۴ اردیبهشت یکی از همین سال ها من را اشتباهی دادند بغل مادرم!این عقیده ی مادرم است که هیچ چیز من نه به او رفته و نه به آدمیزاد می ماند.در هر حال مهم این بود که من زاده شدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:4 توسط بهار
|
نفرین بر زمان که می گذرد
و حواسش نیست
این همه سفید
میهمان ناخوانده شقیقه های مهربان تو می شوند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:59 توسط بهار
|